close
تبلیغات در اینترنت
poshtekohi

پشت کوهی

امروز دوشنبه 28 خرداد 1397
1 نفر آنلاين
تبلیغات

    محل تبلیغ شما

جستجو
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 8
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا : 0
    اي پي : 54.224.235.183
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : دوشنبه 28 خرداد 1397
کدهای اختصاصی
* *

تبلیغات

بهلول و بوی غذا

قضاوت بهلول

 

#  حکایت



یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر. آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند»

بازدید : 65 | تاریخ : دوشنبه 27 دي 1395 زمان : 2:35 | | نظرات شما []

بهلول و تقسیم پول میان نیازمندان

بازدید : 31 | تاریخ : یکشنبه 26 دي 1395 زمان : 2:41 | | نظرات شما []

برگ درخت

برگ درخت

#برگ درخت

علامه طباطبائی:

 برگی که از درخت ،

 بر زمین می افتد ،

در عالم تاثیر گذار است ؛

چطور فکر می کنید ،

گناه کردن در عالم ،بی اثر باشد..

بازدید : 73 | تاریخ : یکشنبه 26 دي 1395 زمان : 2:23 | | نظرات شما []

حکایت بهلول و جنید بغدادی

 

حکایت بهلول و شیخ بغداد

#  حکایت

شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او، شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..

بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟ عرض کرد اول بسم‌الله می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم بسم‌الله می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم...

 

برای مطالعه ادامه حکایت، به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.


.

 

بازدید : 45 | تاریخ : جمعه 24 دي 1395 زمان : 3:0 | | نظرات شما [] ادامه مطلب
از ما حمایت کنید
به پشت کوهی امتیاز دهید